تبليغاتX
مهیار - مظلومترین پسر دنیا

مهیار - مظلومترین پسر دنیا

این وبلاگ برای پسرم مهیار است . او مظلومترین پسر دنیاست - او دچار عارضه ی سندرم دان است .

آقا علی تمام شد!

مهیار چند روزی است امامان را مینویسد . مشق اوست و فشار مادر که هی مهیار بنویس و خانوم لطیفی که هر روز در دفترچه اش نوشتنش را میخواهد . شاید میخواهد از بسیار نویسی ملکه کند آن را در ذهن مهیار . چندبار و چندین بار تا لحظاتی پیش که صدای خنده ی مادر بلند میشود.تلویزیون خاموش و فیتیله منتظر است . مهیار با حول مینوسد و آ نگاه که تمام میکند مشق را با شوقی بسیار میگوید : آقا علی تمام شد مامان.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 11:8  توسط م.پ.جاوید (بابای مهیار)  | 

تولید مثل جانوران و نیش زنبور

تولید مثل جانوران عنوان درس سوم از کتاب علوم سال چهارم (نیازهای ویژه) است و مسئولیت سخت آموزش این مبحث برعهده ی من است . کتاب را مهیار از رو میخواند و من بند به بند برایش توضیح میدهم . جوجه ی در حال بیرون آمدن از تخم موضوع اول است . ببین مهیار آقای خروس با خانوم مرغ ازدواج میکنن بعد یه زنبور میره خانوم مرغه رو نیش میزنه تخم مرغ میره تو شکم مرغه . بعد از چند روز تخمه میاد بیرون بعد خانوم مرغه میشینه روش و جوجه به دنیا میاد .این نحوه ی تولید مثل جانوران تخم گذار است اما جانواران بچه زا مانده اند .  اسب و سگ وگربه و گاو بچه میزایند و مهیار با این آخری یعنی گاو آشناست و دوباره مانند بالا میگویم خانوم گاوه با آقای گاو ازدواج میکنن و یه زنبور میاد خانوم گاوه رو نیش میزنه و بچه میره تو شکم خانوم گاوه و  ....

و امروز مهیار بچه گربه ی پلاسیده ی دم در را میبیند و به او میگوید آقای گربه با خانوم گربه  ازدواج و زنبور و نیش و ....شدی تو

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 16:3  توسط م.پ.جاوید (بابای مهیار)  | 

حالا آقای رئیس نیز مهیار را میخواند

حالا آقای رئیس هم به لطف  فرزندان گرامیش وبلاگ مهیار را میخواند و او را میشناسد یا شاید خوب خواهد شناخت . او این موضوع را در ابتدای ملاقاتی کاری با اشاره و لطفی پدرانه به من میگوید . خوشحال میشوم و تعجب میکنم و واقعاْ در عین خوشحالی اذعان میکنم که انتظار شنیدنش را نداشتم . من همیشه از انکار یا محافظه کاری در ارتباط با مهیار پرهیز میکنم  ولی هیچ گاه نیز اصراری بر واگوئی مهیار برای دیگران خصوصاٌ همکاران اداری ندارم اما بی تعارف شنیدن ازمهیار و شناخته شدن او توسط دیگران خوشحالم میکند . این خوشحالی بدین واسطه است که دیگران تو را و شرایطت را شاید بیشتر از گذشته درک کنند -پیگیری آنها  مسئولیتت را بیشتر میکند و برای ادامه ی این راه تو ناخواسته تشویق میشوی .

 آقای رئیس اما در ادامه نصایحی و سخنانی دارد در این باب که در نوع خود برایم بسیار جالب است او حتی وبلاگ نویسی را حتی اگر تنها به ثبت خاطرات خلاصه شود  نوعی شجاعت بیان تلقی میکند و من به او خواندن مطلب " همسال پدر - همسان پسر " را توصیه میکنم . 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 15:50  توسط م.پ.جاوید (بابای مهیار)  | 

ان مع العسر يسرا

عسر يعني سختي . به نداري و تنگ دستي هم مي گويند عسرت . دادگاه هم که مي روند شکايت مي کنند مي گويند عسر و حرج. آن وقت يسر يعني گشايش، يعني همه چيز فراهم باشد . ميسر باشد . مي پرسي ميسر هست اين کار را بکني ؟ مي گويد بله هست . ميسر هست فراهم هست .هر عسري يک يسري دارد. نه که بعد هر عسري يک يسري باشد ها. نه. هر عسري خودش يک يسري دارد . حالا ببين وقتي هر عسري يک يسري دارد هر يسري خودش چي ها دارد . (از ری را)
+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 7:6  توسط م.پ.جاوید (بابای مهیار)  | 

مهیاری و پایان ماموریت 88 ماه ام در لاهیجان

من چند روزی است که  ماموریت کاریم در لاهیجان تمام شده و کم کم نگرانی هر شبه ی مهیار برای نبودن من خصوصا در لحظه ی خوابش آن هنگام که چراغها خاموش میشود مطمئنا کم خواهد شد .  آخه این ترسو پسر ما هر شب باید در کنار من بخوابد البته  بعد از کلی سرو کله مالی به اصطلاح ربش های نداشته ی من و قوربون صدقه ی هم رفتن .

 منزل ما با محل کارم تنها سه چهار پله و دو در فاصله دارد یعنی داشت ! ما در خانه ی اداری مینشینیم البته از این به بعدش دیگر موقت است این خانه . برنامه ی بیرون رفتن عصرهای ما تقریباْ هر روز به راست و آن وقت برای جبران کارهای عقب مانده آن کار طاقت فرسای پر استرسم  خصوصا آنهائی که برای انجامش نیاز به تفکر دارد   تقریباْ بعد از شام یا بعد از آمدن از بیرون با ترفندی به جای رفتن به خانه میرفتم توی اطاق کارم و آن وقت تا پاسی از شب در اطاق کارم . تکرار ین موضوع مهیار و هستی را چنان حساس کرده بود که هر شب سر این موضوع با من درگیر بودند و آن وقت من کمک از مادرشان میخواستم و بعد کلی سر و صدا و جیغ و داد ...

امروز که سه روز از تودیع من گذشته هنوز هم مهیار اول مرا به درون خانه میفرستد بعد کفش در میاورد ولی کم کم عادت خواهد کرد که من دیگر نخواهم رفت . چند روزی در حال تفهیم این موضوع به او هستیم که دیگر به اطاق کارم نرود . انگار او اینجا را فقط متعلق به من میداند . نمیخواهد یا نمیتواند بپذیرد  که دیگر مرا در جمع همکاران نبیند . همکارانم همیشه در رقابت مهیار با من همکار او بودند و اسامی که خودش با زبان خاصش یاد میکرد .

فرصتی شده است این اتفاق تا  بیشتر با او بمانم  . حوصله ام برخواهد گشت به جائی که بود تا پیش از سال ۸۰ . دو باره او ماهی من میشود و دو باره های  بسیاری که با او خواهم داشت و حتما مثل گذشته با نظمی خاص برایتان خواهم نوشت

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:48  توسط م.پ.جاوید (بابای مهیار)  | 

گدالی ، همسن من و همسان مهیار ، ديشب يتيم شد

من سال تولدم را نميدانم ، ۵۲ يا ۵۳ نه که ندانم ، ميدانم اما دقيقش را نه ، اينقدر ميدانم که گدالی (گدای علی ) هم چله ی من است و مادرِ نگران و دل زخمينش ، مشتی ملوک، هميشه بزرگ شدنم را با حسرت شايد دنبال ميکرد و آن را به مادرم ياد مياورد ." مي گدالی تی زاک سرغماله " و غرغر ابجی ِ(مادر) من . آها چيسه  مار، مو چی بکونم تی زاک ايتو ببو . وووی .... ائی اشق زنای مه کوشتره . من و گدالی انگار يک جورهائی به واسطه ی همان هم سنی و هم سايگی به هم مربوطيم . چند سالی گذشت تا من بفهمم چرا مادرم از اين قياس ناراحت است . چه که گدالی منگول بود . عقب مانده يا کم توان ذهنی ، همان که الان ما سعی داریم حداقل نامش را تغيير دهيم به سندرم داون .

گدالی اما از نظر محلی ها تور (ديوانه ) بود . بچه ها از او فرار ميکردند و گاهی من نيز . پدر ها و مادرها نيز همين را ميخواستند . " گدالی گه ورجی نشی زاک . يا به هر بهانه ائی برای تنبیه يا تهديد يا هر چه ماننند اين ، آمدن گدالی را ميترساندند . " گدالی گه گومه بايا " . دکان نشينان او را به بازی ميگرفتند . شايد منظوری نداشتند اما واقعاً الان که برميگردم به آن سالها ،مسخره اش ميکردند .  " گدالی تی پئر (آشِق)چند ته موش بکوشته " و آن وقت گدالی ميگفت ، "هفت ته " ، نميدانم کجای اين ماجرا و گفته خنده دار بود که همه از خند ريسه ميرفتند و هر کدام سعی ميکردند به طرزی ديگر بپرسند و گدالی باز هم ميگفت " هفت ته ".

اين تنها گدالی نبود که مسخره ميشد پدرش نيز به واسطه ی بچه اش در اين شوخی ها جوک ميشد . آشق سرخ ميشد و شروع ميکرد به داد و بی داد بر سر گدالی و گاهی هم تنبيه و آن وقت گريه های گدالی که حالا دلم را ميسوزاند . حسی که آن موقع هيچ درکی از آن نداشتم . تنبیه رسم بود و من نيز مستثناء نبودم ، پس تنبيه گدالی نيز در آن هنگام برایم هيچ جای نگرانی نميگذاشت .  

به مانند شايد همه ی خانواده های دارای فرزند سندرم داونِ آن موقع ، گدالی نيز رها از هر گونه درس و تربيت و تحصيل بود . در کوچه های بی ديوار و بی در و پيکر آهندان ميگشت . هم بازیی نداشت ، تومان بکنده و پابرهنه ميگشت گاهی . با دستان کم توانش سنگ پرتاب ميکرد آن چند متر آن ورتر. خنده های بی هنگامش بچه ها را ميترساند . زبانش هيچ گاه باز نشد و در حد همان چند کلمه ی اولیه  ماند و تاکنون نيز . گدالی با من بزرگ ميشد . بزرگ و بزرگتر و من ديگر حالا از او نميترسيدم و اکثراً همراه پدر بود . در باغ ، در بيجار ، در دکان ، در مسجد . گدالی را در منطقه ی ما همه ميشناسند . گدالی با فورغون چای به کارخانه ميبرد ، نان ميگيرد ، مسجد ميايد ، با دل کوچکش در قبال هر ناراحتی که از ديگران ميبيند ، هار هار اشک ميريزد و گريه ميکند . فرشته ی آسمانی هم سن من ، هنوز هم با وجود گذشت 36 سال از عمرش بچه ایئ است معصوم . هنوز هم بچه ها سربه سرش ميگذارند ولی من در تمام اين مدت نديدم آزارش به مانند پدر به هيچ کس رسيده باشد .

در شامگاه ديروز آشق ( آشيخ جواد) پدر گدالی بعد از مدتی بيماری سر بر زمين گذاشت و به ديار باقی رفت و گدالی را در اين دنيای پست وبی رحم تنها و بی پدر گذاشت . آشيخ جواد شيخ پور، انسان شريفی بود . به جرأت شايد آزارش به هيچ کس نرسيده باشد يا من نشنيدم تا کنون . حالت راه روی خاصی داشت انگار که کمی ميلنگید . چند سالی طلبگی خوانده بود اما گويا به دليل بي زبانی و کم روئی ، رهايش کرد بود و آشيخ را به همين دليل براو نام نهاده بودند . ديروز به مانند من هر کس با شنيدن خبر مرگ آشيخ به ياد گدالی افتاد و به او فکر ميکرد . حتماً دل نگراني آشق در نفس آخر گدالی بود . او با غصه ی گدالی از اين دنيا رفت ، اطمينان دارم  تنها کسی که در آخرين نفس عمر به ياد داشت حتماٌ گدالی بود .

حالا از ديروز غروب گدالی يتيم شده است . گدالی ديشب برای اولين بار بی شنيدن خروپف پدر ، بی درک نفس گرمش ، بی امر و نهی او ، بدون سروصدای سرفه هايش و بدون دود سيگار بهمن و اشنو و ويژه و ..... سر بر بالش تنهائی خويش گذاشت و آن را خيس اشکهای معصومش کرد . آیا او شرايط جديد را ميفهمد . نميدانم او ديشب چه حالی داشت ، نميدانم آیا مرگ را ميفهمد يا نه . اما ميدانم اشکهایش را و بسيار ديده ام گريه اش را . نميدانم فردا در مسجد آهندان روحانی روضه خوان از او سخن خواهد گفت يا نه . نميدانم او را کسی به تسليت خواهد بوسيد يا نه . اصرار دارم اينها را بدانم چه که آشيخ و گدالی به نوعی گذشته و آينده ی زندگی منند . چه که دست سرنوشت سالها بعد چونان رقم خورد که من هر روز به گدالی فکر کنم و هر روز خودم نقش آشيخ را داشته باشم . خدايا سرنوشتم را چگونه رقم زده ائی ، حتماً حکمتی است رابطه ی من و آشيخ و گدالی و مهيار را بايکديگر.

بی هيچ اختيار اول بار که شنيدم  مشکل مهيارم را ، به ياد گدالی افتادم . مهيارم را با گدالی قياس ميکردم و آینده اش را به مانند او ميديدم و اين ديوانه ام ميکرد و بغضی هولناک که قلبم را ميازرد. بسيار سخت است اين قياس ولی من در آن زمان ، تنها گدالی را در پيش رو ميديدم. حالا ميفهميدم که بر آشيخ چه ميگذشت آن هنگام که همگان به رفتار گدالی بر او نيز ميخنديدند . حالا ميفهميدم  که  مادرش ملوک ، همزمانی تولدم با گدالی برايش مهم بود . شايد او مرا گدالی بی سندرم خود ميديد ، آنگونه که من اکنون با همسالان مهيارم. برای اينکه مهيارم گدالی نشود بسيار تلاش کرديم و  بعدها مهيارم ثابت کرد که ميتواند بهترين باشد و شد و اين شايد مددی بود از گدالی به ما که نگذاريد مهيار من شود و همچنان بايد درسی تا ....

ديشب در جائی آسمان ريسمان کرده بودند که دامادها و خواهر ها که گدالی را نگه نميدارند! مادرش هم که پير است ، پس بايد گدالی را برد جائی تا نگه داشته شود و من انگار در تونل زمان به انتهای خود فکر ميکردم ، به مهيارم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 19:24  توسط م.پ.جاوید (بابای مهیار)  | 

مهر و مکه و مهیار

امروز و در دومين روز از مهر 87 پس از حضور چهارتائی مان در مدرسه ی کودکان استثنائی ايوب برای شروع سومین سال تحصيلی مهيار ، کمی ديرتر آمدم به دفترم. پدر یکی از فرزندان همسان مهیار که پيشتر چند باری با او هم اندیشی کرده بودم درباره ی شرايط مهیار و نوع مدرسه  ، برای تجدید دیدار و به قول خودشان حلالیت شب قدر آمده بودند پيشم . ایشان چند روزی است که از سفر حج آمده اند . چیز عجیبی گفت که درکش برایم خیلی سخت است . من پیشتر شنیده بودم واو امروز تأکيد کرد که معنويت سرزمین حج به گونه ائی است که هر زائری تقريباً همه ی افرادی را که در طول زندگی با آنها سروکاری دارد به يآد ميآورد و انگار فیلم زندگی انسان در آنی تماما از پيش روی او ميگذرد ، اما اينگونه اش را نه .

 آقای پیامی ميگفت که در اين سفر،  بیست و یک بار  خانه ی خدا را طواف کرده است . او میگفت آدمهای زيآدی برایش تصوير شده اند در اين سفر اما وضعيت مهیار به گونه ائی دیگر بوده است .  هر بار که قصد طواف ميکردم ، تصوير مهيار در پيش روی من بود . در تمام مدت انگار او در جلوی من در دور خانه ی خدا حرکت میکرد و مرا به پيش میخواند و میبرد . مهیار با صورت معصومش و لباسهای زيبايش و گفتار شيرينش . او ميگفت در آن شرايط حتی نام مهیار و من را نيز از خاطر برده بود ولی تصوير مهيار همواره با او بوده است و يک لحظه هم رهایش نميکرد . او امروز آمده بود که اين را به من بگويد و مهيار را بدين واسطه مجدد ببيند ... نميدانم شاید حکمتی باشد رابطه ی  مهر و مکه و مهیار را با هم  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 2:14  توسط م.پ.جاوید (بابای مهیار)  | 

مهیار کلاس سومی

امروز در دومين روز از مهر ماه سال ۸۷ ما سومین سال تحصيلی مهيار را شروع کرديم . حالا ديگر مهيارم کلاس سومی ست . همه برای همیاریش تا مدرسه رفتیم حتی هستی هم . خاطرات سنگین مهر ۸۵ را دیگر از یاد برده ایم . مهیارم در مدرسه بچه های ويژه ی ايوب روزگار خوبی دارد و من هم از اين شرایط جديد راضیم. کثيری از مادران و تعدادی از پدران امروز مثل ما کرده بودند و البته تعدادی هم هنوز به اين فضا عادت نکرده بودند و بدتر از مهر ۸۵ ما بودند که با بی مهری قلیلی ، اینگونه به يادگار مانده است برايمان. از دوستان مهیار ، جاويد آمده بود . خانم محمدی خواه معلم او اولين سال کاريش را شروع کرده است . برایش از مهیار گفتم و در مقابل از من پرسيد که از مهيآر و او چه انتظاری دارم ، کمی تأمل کردم . سرويسش را نيز هماهنگ کردم . از خانم بلالی نژاد فر ، معلم سال دوم مهيار کمک خواستم برای امسالش . بسیار با محبت پاسخش مثبت بود .
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 1:32  توسط م.پ.جاوید (بابای مهیار)  | 

مهیار و یاد گیری دوچرخه سواری

چند روزی است من و مهیار بسیار خوشحالیم . بعد از چهار سال تلاش جسته و گریخته بلاخره مهيار دوچرخه سواری رو به صورت کامل یاد گرفته . ما در مسیر یادگیری مهیار محدودیت هائی داشتیم از جمله ترس از سرما خوردگی مهیار و به تبع آن خروسک که تقريبا ۸ ماه از سال ما رو محدود میکرد از رفتن به دور استخر لاهیجان که روبروی منزل ماست و تابستانهای اخیرا بسیار گرم که جان آدم و در میاره . به هر تقدیر فکر ميکنم موفقیتی بزرگ است برای مهیار و میتواند پایه ائی باشد برای رانندگی موتور و حتی ماشین در سالهای بزرگتریش ی.

دوستان زیادی در کامنت های خصوصی برای فرزندان مشابه یا سوالهائی در حوزه های سندرم دان از من درخواست شماره تماس نموده اند . به دلیل مشغله ی اداری در صبح و احتمال عدم وجود فضای مناسب مکالمه لطفا قبل از تماس با پیام کوتاه خود را معرفی نمائید .

۰۹۱۱۱۴۱۲۷۷۶ مرتضی پیله ور جاوید

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 22:39  توسط م.پ.جاوید (بابای مهیار)  | 

آغاز نهمين سال زندگی مهيار

۱۴ تیرماه ۸۷ است و ما آغاز نهمین سال تولد مهيار را جشن گرفته ایم امشب .به سراغ وبلاگ آمدم و چقدر بد شده است که میفهمم من در تمام سال گذشته فقط دوپست در اين وبلاگ گذاشته ام . ما به مهيار معروفيم و امروز همه ی آنان که ما را ميشناسند و از ما ميپرسند در واقع ازمهيار سراغ ميگيرند و من چقدر بد کرده ام در اين يک سال گذشته . البته برای خود دلايل غير قابل توجیهی هم دارم که بعدها درباره شان خواهم گفت . مهیار اکنون باسواد است و میخواهم در هر پست که امکانش باشد گفته های خود او را هم بنویسم یا سعی کنم نوشتن با کامپيوتر را به او بیاموزانم . کارنامه ی امسال مهیار معدل ۸۵/۱۸ را دارد در پايان سال دوم . البته امسال مهیار در مدرسه کودکان خاص تحصيل کرد . عکس تولد يک سالگی هستی رو گذاشتم تا فرداشب عکسی از مهیار با کت و شلوار که اين روزها خواسته ی اصلی اوست از من

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 23:19  توسط م.پ.جاوید (بابای مهیار)  |